تبلیغات
به یاد ماندنی/۲
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : سلام من شیوا هستم 27 سالمه متاهلم خوش اومدی به بلاگم اینجا از هر دری حرف میزنم دوست داشتی بازم بیا پیشم ممنون که بهم سر زدی.

نظرسنجی
نظر قشنگتون راجع به بلاگم چیه؟






آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

پنجشنبه 6 اسفند 1388
چرا والدین پیر می شوند
¤•♥ღஜღفقط خداست که همیشه تا آخرش باهات میمونه و بی منت!!!ღஜღ♥•¤

به نام <<الله>>

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام» رییس پرسید: «بابا خونس؟» صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»

ـ می تونم با او صحبت کنم

کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»

ـ بله

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: «نه»

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»

کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».

نوشته شده توسط صبح صادق ساعت 08:55 ق.ظ موضوع مطلب :

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 19 بهمن 1388
امید
¤•♥ღஜღفقط خداست که همیشه تا آخرش باهات میمونه و بی منت!!!ღஜღ♥•¤

به نام تنها امید بی کسان خدای بزرگ منان...

       

تنها بازمانده‌ی یك كشتی شكسته به جزیره ی كوچك خالی از سكنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد.

روزها افق را به دنبال یافتن کمک از نظر می گذراند اما كسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از باد و باران محافظت كند و دارا یی های اندكش را در آن نگه دارد.
روزی كه پس از پرسه روزانه و جستجوی غذا در حال برگشتن به كلبه بود با دیدن دود غلیظی که از آنجا بلند می شد با شتاب خود را به کلبه رساند و آنجا را در حال سوختن دید. همه چیز از دست رفته بود. در جا خشكش زد. از شدت خشم و اندوه فریاد زد:«خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟
»
صبح روز بعد با بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. خود را به سرعت به ساحل رساند و وقتی با ملوانان روبرو شد پرسید: «شما ها از كجا فهمیدید من اینجا هستم؟» ملوانان با تعجب جواب دادند: « خوب ما متوجه علایمی دودی که می فرستادی شدیم!»

نوشته شده توسط صبح صادق ساعت 08:00 ق.ظ موضوع مطلب : عمومی ,

ویرایش شده در دوشنبه 19 بهمن 1388 و ساعت 08:26 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 7 بهمن 1388
دلیلی برای ادامه زندگی
¤•♥ღஜღفقط خداست که همیشه تا آخرش باهات میمونه و بی منت!!!ღஜღ♥•¤

به نام او که هیچ وقت تنهایم نگذاشت   

                     

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟  

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم : بلی.  

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم.  

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد. ‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی.

من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!

‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟

جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

‏گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی! 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموزو دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند .

دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیرو پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شو.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درختبادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. 

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند. 

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت.

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمیدو درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست.آن ها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی داری در دریای زندگی سفر می کنی. از طوفان ها و امواج نترس.

بگذار تا از تو بگذرند. تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش.

همیشه به خاطر داشته باش، دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهر نمی سازد.

جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو می شوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند. 

جایی که در آن هر غیر ممکنی؛ ممکن می شود تنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم.

چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم :

اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان

  و از همه مهم تر اعتماد به نفس!

 خودت را باور داشته باش….

 
نوشته شده توسط صبح صادق ساعت 08:55 ق.ظ موضوع مطلب : عمومی ,

ویرایش شده در چهارشنبه 7 بهمن 1388 و ساعت 09:16 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 7 دی 1388
اللهم عجل لولیک الفرج
¤•♥ღஜღفقط خداست که همیشه تا آخرش باهات میمونه و بی منت!!!ღஜღ♥•¤

به نام خدای حسین

دلم میخواد از ته دلم گریه کنم دلم برای خودم میسوزه از دیروز که خبر این فاجعه را شنیدم اختیار اشکهام دست خودم نیست

هر چی فکر میکنم نمی تونم این عمل وقیحانه را اونم در یک چنین روز بزرگی را تجزیه و تحلیل کنم

شرم آور تر از این ممکن نیست که به سرور و سالار شهیدان چنین توهینی بشه

احساس میکنم دیروز واقعا ظهر عاشورا تکرار شد و یزیدیان چهره شوم خود را بار دیگر نشان دادند

فقط نمی دونم چطور میتونند این حرمت شکنی را توجیه کنند و جواب دل شکسته آقا امام زمان (عج) را بدهند

خدا به همه ما رحم کنه

نوشته شده توسط صبح صادق ساعت 10:06 ق.ظ موضوع مطلب : عمومی ,

ویرایش شده در دوشنبه 7 دی 1388 و ساعت 10:19 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 15 آذر 1388
عید ولایت مبارک
¤•♥ღஜღفقط خداست که همیشه تا آخرش باهات میمونه و بی منت!!!ღஜღ♥•¤

«به ولای او»


تو سرود چشمه وحدتی تو شهود باغ محبتی


تو نمود نعمت جنتی تو سهیل سعد سعادتی


تو بلوغ صبح «اناالحقی» تو طلوع پاكی مطلقی


تو چه ای؟ كه ای؟ ز چه مشتقی؟ كه ورای عالم خلقتی


تو توان دست محمدی تو چراغ بینش احمدی


تو زلال ساغر سرمدی تو نیاز شهپر همتی


تو درون كعبه شكفته ای رخ خود به پرده نهفته ای


چه بگویمت كه نگفته ای؟ چه بخوانمت كه حكایتی


تو نگین خاتم كبریا تو حكیم حكمت انبیا


تو خدیو كشور لافتی تو امیر ملك ولایتی


به غدیرخم به رضای رب شده منتخب، شده منتصب


نه شگفت باشد و نه عجب كه تو اوج رسم رسالتی


تو عروج عزت عاشقی تو حدوث صورت صادقی


تو كتاب منزل ناطقی تو حضور آیه رحمتی


تو درِ مدینه دانشی گهر خزینه بینشی


فوران فرّ فروزشی غلیان نور هدایتی


اگرم ز بیم و خوف خدا نشدی قلم ز كفم رها


زدم این رقم كه بود تو را نه بدایتی نه نهایتی


ز جلال حق تو نشانه ای تو اگر چه ذات خدا نه ای


ز خدا مرا تو بهانه ای تو یگانه ای تو قیامتی


به امید مهر - گیاه تو همه شب نشسته به راه تو


كه كند مسیح نگاه تو ز دل شكسته عیادتی


چو غلام نام علی شدم ابدی شدم ازلی شدم


به ولای او كه ولی شدم ز نسیم عطر ارادتی

 

نوشته شده توسط صبح صادق ساعت 04:25 ب.ظ موضوع مطلب : مذهبی ,

ویرایش شده در یکشنبه 15 آذر 1388 و ساعت 04:42 ب.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


بنماند هیچش الا هوس قمار دیگرღஜღخنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش